دیشب میانه های خزر گریه ام گرفت
کابوس خیس خسته مرا باز , سر گرفت
فنجان نیمه جان صبوریم , درشکست
خواهر بگیر پرده که اشکم به بر گرفت
بابای روزگار و نفس های شرجی اش
سر خورد روی جانم و ما را ز من گرفت
پائیز بود و , کنارت نشسته چای داغ
سیگار می خورم و باز سرفه ام گرفت
ای پیر در میان ِ دهانت مقام ِما
جای خزعبلات حکیمانه ات گرفت
ر.م
dedicated to my dear friend “habib rastegar nia” for companionship in shadegan lagoon trip









