در دیار عشق , خم را اشک طاقت می زدند
ضربه شمشیر را بهر اطاعت می زدند
دل به شوق دوست , می شد زخمه ای بر دیلمان
خرد و کوچک , سینه ها مهر ِ شهادت می زدند
مست و هشیاران ز جان کوتاه می شستند دست
بی خدایان با خدای عشق الفت می زدند
در دیار ما ولی مردان حق را مدعا
گردن یک خلق را تیغ عدالت می زدند









