zirsigari

سبز

سبز

در دیار عشق , خم را اشک طاقت می زدند

ضربه شمشیر را بهر اطاعت می زدند

دل به شوق دوست , می شد زخمه ای بر دیلمان

خرد و کوچک , سینه ها مهر ِ شهادت می زدند

مست و هشیاران ز جان کوتاه می شستند دست

بی خدایان با خدای عشق الفت می زدند

در دیار ما ولی مردان حق را مدعا

گردن یک خلق را تیغ عدالت می زدند

هرگز نبوده ... میلاد تَگری Swampy Football پرستوهای کجنگی Fragile silence bliss