zirsigari

وهمی از جنس کارون

وهمی از جنس کارون

…………

وقتی هوا ابریست,کارون. خروشان و زخمی می شود.از میان چشمانم صدایش را می شنوم و بادبادکی که طعم گیلاس دارد.یک فنجان یا حتی بیشتر,یک لیوان قهوه غلیظ و چند نخ سیگار آدم را یاد رویاهایش می اندازد و آرزوهای نه آنقدر بزرگ اما شاید دست نیافتنی .هوا ابریست و چند قطره باران روی لپهایم که می دود دلم می خواهد با تمام بی دغده ای ظاهری ام اشکهایم با آن ممزوج شود از روی گونه ام به لبهایم بپیوندد و سرازیر شود و روی گلویم بازی کند.کمی الکی غصه بخورم و به دردهایی دنیایی که دارم و دیر زمانیست برایم بی تفاوت شده,فکر کنم.با ذهنم بازی می کنم.می خواهم چندگانگی هایی که غوطه ورم کرده در خود را رها کنم و ثانیه هایی هر چند کم به امیالی هر چند بی ارزش بیاندیشم……….

…. تقریر شد در ۲/۱۰/۸۳

حسين محسني ...  اهواز شهر بی نفس اهواز شهر بی نفس  برقص Dream