zirsigari

به کجا می روم آخر…؟

به کجا می روم آخر...؟

من می اندیشیدم که پای آن خاطرات نیامده زیر آن سرو بلند قصه ها که می گویند , اثیری نشسته و نی لبکی بر دهان و پیاله ای در دستان شیرین شرقی اش با چشمهای کشیده و سحرآمیز در نگاه آدم می رقصد و انعکاسش همه ثانیه های کهنه پیرامون را طی می کند.من می اندیشیدم که پای آن درختان کشیده و ایستاده و ستبر با پوسته و برگهایی به لطافت و فریبندگی لبهایی آتشین و هوس باز , نیلی چشمی و حریر قبایی بلند بالا عود می زنند و آسمانی آواز سر می دهند و تریاق بهر صاحبانشان به آتش می کشند. می اندیشیدم که پای آن برگهای سبز خزان زده خیس با گیسوانی زرد و نارنجی با اشکهای مهربان و معلق در فضا,نسیمی چون خدا, روح آدم را می وزد و از میانه های پوچ و بد آدخ و بد اقبالم , گره ها را باز می کند و می پیچد و می برد.می اندیشیدم که هنوز لب به سخن نگشوده بودم دنیایی از کلمات پاسخ یک عمر امتحان سوالهای بی جوابم را می داد.می اندیشیدم که لحظه ای درنگ نمی کردم دراستدعای پاسخ پرسشهایم به جای اینکه که سیبی بخواهم که درخت بیچاره ای را به رکوع خود ببینم یا حوری بطلبم که خود را میان مزرعه ای از لخت و عوران معامله کنم.می اندیشیدم که اگر آنجا بودم حتی ثانیه ای را نمی فروختم.حتی ثانیه ای را… . من نمی دانستم که در باغچه خانمان با چند قطره اشک آسمان و چند پیاله آفتاب می شد برای ثانیه ای هم شده تا آنجا رفت.ثانیه ای که به همه چیز می رسد جز ..از کجا آمده ام ؛آمدنم بهر چه بود؟. خلاصه که از تو به یک اشاره…حتی اگر وهمی از جنس باغچه خانه مان باشد…

حسين محسني ...  اهواز شهر بی نفس اهواز شهر بی نفس  برقص Dream