zirsigari

سفری به درون ۱

سفری به درون 1

من قصه های زیادی دارم.دالان تاریک خیال من,نقش ترد و شکننده آفتاب ِ دور روی سنگفرشهای چروک خورده و پیرِ ِ راهی تاریک و بی گریز,می رقصد و مرا در خود غرق می کند.می بلعدم و در خویش فرو می دهد . با انسداد زمان,در خود به زمان سفر می کنم..از میان رشته های سرخ و به انتها رسیده مغزم عبور می کنم.چه دوزخیست.هر کدام در مرز انفجار و بعضی تکه تکه شده.از میانشان می گذرم.بالا و پائین.بالا و پائین.بالا و پائین.درست در برابر چشمانم می ترکند.جهنمیست سرخ ترو سوزان تر از آنچه وعده داده بودند.گره های بد خلق و تهی اما دهشتناک شیهه کشان می تازند و به تار ها هجوم می برند و با هر ضربه شان وجود لرزان و منهدمم قاچ می خورد و ترکهایش هر ثانیه ام را سست تر و دردآور.ضجه ای می کشم و خود را هل می دهم جلو.انگار که از پل صراط ِ یک طرفه , خلاف بگذری,هه,خلاف …!به گذشته می رسم.عمر رفته که همه اش به اندازه یک نخود هم نمی شود.اما سنگینی وزنش آمیخته با هراس و حسرت و افسوس و ای کاش , هر کمری را خرد می کند و در هم می شکند و به باد می سپارد.به باد ناپایدار فراموشی…! آه فراموشی,فراموشی…وهمی که هیچ گاه به حقیقت نخواهد پیوست.تنها مز مزه ای دارد روی آن چیزهایی که کاش هنوز بودندروزهای زشت.روزهای زیبا.روزهای زیبایی که اگر زشتی نداشت هیچ گاه زیبا نبودند.آری عادت کرده ایم به درد. من دگر یادی ندارم از کارون و ابر. از بادکنکی که طعم گیلاس داشت. از مکر باران . فریب اسفند.حرفهایی جامانده. از لعنتی به آفتاب.از پائیز و تابوت.از مادری روسپی…!تلخ است.دگم و نامراد و ویران است.حتی نمی توان عزم شمارش چند ثانیه اش را کرد.جهل و گناه و بیماری,غربت و ویرانگی و فراغ,دروغ و خود فروشی و هوس… کالبدی دارم.آنقدر پست و منفور که حتی در آئینه نمی توان بدان نگریست.به خودم می نگرم . نا خوداگاه می خواهم آئینه را تکه تکه کنم و با هر تکه اش , تکه تکه هایم را جدا کنم و سلاخی و هر چه سیگار در دنیاست روی رگهایش خاموش کنم.من اینجا,درون خود ,یک بن بست روشن با لامپ های کم مصرف ام که نور یک دست و سفیدشان جایی برای مرز رنگ ها نمی گذارند تا آدم خودش را میان سایه روشن آنها گم و پنهان کند.اینجا,در خود,دیگر از هیچ چیز گریزی نیست.روبروی من,آفتاب است.آفتابست و سایه ای.سایه ای و دیواری…دیواری که همیشه هست…! آنسوی روبروی من, تنها جای قدمهایست که تا ابد در ساحل سیمانی گناهانم دفن است. کودکی هایم را باد برد.وقتی که صدای ایست خبردار روی تن ماشه ها نشست و من چکیدم… می گذرم.به شاخه ای می رسم که برگهای بهاریش رگهای سیاهی دارند.دست می یازندواما آنها نیز توانی ندارند.از ازلشان اینجور بوده اند.نه کار خمر و مخدریست نه یک آفت ژنتیکی.انگار که که سردرگمی پیچک تردیدهاست.مشکوک است.می فهمی؟مشکوک.هر قدمش قدمی دیگر را می شمرد.هر نگاهش به نگاهی دیگر است.از خود در لحظه,هیچ ندارد,هیچ.تنها در یک ژست عوامفریبانه و سیاسی غوطه ور است و اگر مجال داشته باشد ,خود منطق را هم دور می زند.اما خودش اگاه است که دور میدان بلوغ زودرسش دارد دور می زند و یک تابلو ورود ممنوع همیشه در برابرش است.باید صبر کند تا وقتش برسد؟یا خود را به فلکه بکوباند و از خودش ادعای غرامت کند.از خودی که همیشه گمان می کرد ,آن خود,خود دیگریست.خودی که چون گانیاس مرحوم,همیشه دروغ هایش را با دروغی دیگر به خود دروغینش می گفت.نمی دانم دکتر جان.این یک مرض روانیست یا اعترافیست که زبان زدنش همیشه سخت است.شاید زندگی همین باشد.همان که تو می فهمیدی و من نمی فهمیدم..من خسته ام و عقیم و بیهوده و خموده دکتر جان.اما می دانم هیچ قصه ای به این سادگی سخت و زجر آور نبوده…!من قصه های زیادی دارم.دالان تاریک خیال من نقش ترد و شکننده آفتاب ِ دور روی سنگفرشهای چروک خورده و پیرِ راهی تاریک و بی گریز,می چرخد و مرا هل می دهد به قصه ای دیگر.به روزی دیگر,و زخم هایی دیگر.آنها که از گذشته,با خون می آیند.در حال قدم می زنند و غارت می کنند, و خدا می داند که در آینده چه خواهند کرد؟!…بیرون می آیم.به خودم نگاه می کنم.چرا حالا جور دیگریست؟تنها سعی می کنم به یاد بیاورم. سیگاری می گیرانم و زمزمه می کنم…می دویدم،در کوچه های پابرهنه،بدنبال کویری که دستی داشته باشد،آه که در تاریکی سیگار غمزده ام،مرا فروخت.همه عمر خواب بودم.بیا اینجای دنیای یک چشم، بایستیم و بشاشیم…!

سردست پدر پیکره ام لرزان است

تابوت سزاوار من لغزان است…

حسين محسني ...  اهواز شهر بی نفس اهواز شهر بی نفس  برقص Dream