zirsigari

شیدایی

شیدایی

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

چون گهر اشک من راه نظر چست بست
چون نگرد در رخت دیده ی گریان من

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من

شد دل بیچاره خون، چاره ی دل هم تو ساز

زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادی هجران من

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من

تو دل عطار را سوخته ی خویش دار
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من

((عطار))

حسين محسني ...  اهواز شهر بی نفس اهواز شهر بی نفس  برقص Dream