zirsigari

کابوس ِ یادگار

کابوس ِ یادگار

. . . دیشب میانه های خزر گریه ام گرفت

کابوس خیس خسته مرا باز , سر گرفت

فنجان نیمه جان صبوریم , درشکست

خواهر بگیر پرده که اشکم به بر گرفت

بابای روزگار و نفس های شرجی اش

سر خورد روی جانم و ما را ز من گرفت

پائیز بود و , کنارت نشسته چای داغ

سیگار می خورم و باز سرفه ام گرفت

ای شیخ در میان ِ دهانت مقام ِما

جای خزعبلات حکیمانه ات گرفت . .

ر.م dedicated to my dear friend “habib rastegar nia” for companionship in shadegan lagoon trip

حسين محسني ...  اهواز شهر بی نفس اهواز شهر بی نفس  برقص Dream