zirsigari

آرامش

آرامش

قصه همین بود صدایی ز دور
جلوه ای از من به موازات گور
نخل غریب و عطش آفتاب
زمزه ای نرم بر اندوه آب
گردش چشمان خمار و سیاه

می شکند سایه این قبله گاه

سینه شمشیر ردای دعا

پرچم این کیش پر از کشته ها

جمله این آدمیان مرده اند

نغمه تقدیس به شب گفته اند

ناله مجنون نی عبد العطاست

جامه لیلیست که در خون رهاست

کتف کفل سینه و پستان ناز

رحمت حق است به چشمان باز

بگذر از این حال که من گفته ام

صحبت الحاد به حق گفته ام

در گذر از مسلک این مردمان

نامه ابلیس ترازو یمان

ای تو هشیوار برین آفتاب

بر من آفت زده مهری بتاب

ناله البرز به چشمم فکن

تیغ زلیخا نفس ام را شکن

جان ز من عاریتی باز گیر

پرده به تقدیر سیاهم بگیر

این غل و زنجیر کهن باز کن

شرم مرا برده ارباب کن

شاید از این بام بری هم گذشت

تلخی کام از نفسی بر شکست

این قلم بی خرد آغاز کرد

شرح ستم ناکشی ام ساز کرد

ما که سزاوار به تلخابه ایم

جام تهی در ره میخانه ایم

دنگ کنان ساقی رندانه ایم

در دل خود لیک چه ویرانه ایم

بر رکب خویش خدایی کنیم

نغمه سرایانه گدایی کنیم

….

می شنوی زاری ناجور ما؟

لیک نگفتی که چه شد جور ما؟

در گذر از قتلگه آفتاب

گو که چه کس گفت که بر من متاب؟

می روم از شهر ستبر گناه

نقش کنم ناله و اندوه و آه

با تو ام ای چشمه غلیان شور

گوش کن این آخر خطم ز دور

قصه من قصه ویرانی است

حال من از جنس پریشانی است
حال من و حال تو و حال ما
می شکند جمله آمال ما

حسين محسني ...  اهواز شهر بی نفس اهواز شهر بی نفس  برقص Dream